تبليغاتX
عاشقی بد دردیه

عاشقی بد دردیه

دیوونگیه به خدا ولی زیبا

ترس، ترسم از ترسه تو بوده، برای خواستن عشقم، نیاد اون، نیاد اون روزی که دیره واسه‌ی داشتنه عشقم، نیاد. ترس، ترسم از اینه که یه‌روزی، من به یادته تو نباشم، دیگه دل، دیگه دل سرد بشم از تو برمو با تو نباشم برمو با تو نباشم. ترسه من اینه که روزی رویه قولم پا بذارم، واسه بدبینی و حرفات تو رو تنها بذارم، ترسه من از خنده‌هایه تلخ و بی‌روحه لبه توست، کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب توست.

ترس، ترسم اینه دیر بفهمی عشقه پاکو تو نگاهم، دیگه آر دیگه آروزم نباشه بمونیم همیشه با هم. ترس، ترسم از اینه که یه روزی من به یادته تو نباشم، دیگه دل، دیگه دل سرد بشم از تو برمو با تو نباشم برمو با تو نباشم، ترسه من اینه که یه روزی رویه قولم پا بذارم، واسه بدبینیو حرفات تو رو تنها بذارم، ترسه من از خنده‌هایه تلخو بی‌روحه لب توست کاش بدونی دله تنهام گم شده تو این شب توست.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت0:0توسط عاشق | |

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت0:16توسط عاشق | |

عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است ،اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه هاهر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت :
كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ،
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می كند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید:
شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح كه زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند .

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می كشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند،
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است ، دنیایش دنیای دیگری است .

عشق جوششی یكجانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یكجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در اینجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند ، احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد كوچكی نیست .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند .
دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس می شود و از این منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد .
دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند .

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می كند و با خود به قله بلند اشراق می برد
دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت1:6توسط عاشق | |

                    من خیلی غصه دارم هیچ مونسی ندارم تو آسمون ستارست حتی اونم ندارم

تا کی باید به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز                                 تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز

تا کی باید گریه کنم از دست کار روزگار                                          تا کی باید بباره چشمام مثل ابر بهار

کی میگه تنهایی سخت نیست به خدا تنهایی سخته                    الهی بی کس نشی بی کسی سخته

اینم از بخت منه رازیم هر چی خدا خواست                                  ای خدا برس به دادم ای خدا تنهایی سخته

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت0:6توسط عاشق | |

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت1:59توسط عاشق | |

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت23:54توسط عاشق | |